تبلیغات
ساده ولی پرمحتوا... - داستانهای اشک آور

ساده ولی پرمحتوا...
 
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند:فروختی؟گفت:نخریدند تمام شد.

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با

تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

 

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری

نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر

من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه

هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

 

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران

نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای

شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از  دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كاروانجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

 

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم…




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 بهمن 1389 توسط میلاد فندرسکی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگ